مرا مي بيني و هر دم زيادت مي كني دردم
ترا مي بينم و ميلم زيادت مي شود هر دم
بسامانم نمي پرسي نميدانم چه سر داري
به درمانم نمي كوشي نميداني مگر دردم
نه راهست اينكه بگذاري مرا برخاك و بگريزي
گذاري آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم
(ØØ§Ù�ظ)