Friday, March 07, 2003

اين روزها به نظرم خيلي زود مي گذرن....از تابستون تا حالا انگار يكي دو ه�ته بيشتر نگذشته.
اين روزها من از زندگيم راضيم. عجيبه، چيز زيادي عوض نشده. نه، اين دروغه. علا�ي ها و خوشگذرونيهام بيشتر شدن. نمره هام ا�ت كردن. انگيزه درسي ام جاي خودش رو به بي خيالي داده. اين روال خوبي نيست، اما انگار اينطوري زندگي خيلي شيرين تره !
اين روزها خوشحالي بيشتر مياد سراغم. نمي دونم چرا. خيلي از چيزهايي كه معيار خوشبختي مي دونستمشون، هنوز هم تو زندگيم نيستن. اما دوست دارم زندگيم رو....
خيلي وقت بود كه اينطور احساس نكرده بودم. حس مي كنم كه يك طلسم چند ساله از روم برداشته شده.
خيلي وقت بود كه دلم رو خوش كرده بودم به شعارهايي مثل «آخر هر شب تاريكي روزه» و «بعد از زمستون بهار مياد». كم كم داشتم از اومدن روزهاي ا�تابي نا اميد مي شدم و خو مي گر�تم به زمستونم. حالاست كه اشعه هاي آ�تاب رو مي بينم و ايمانم يواش يواش داره برمي گرده.
جالبه. وقتي مي گن «ورق برگشت» همينه.
تصميم من هم �علا اينه كه است�اده كنم از روي خوش زندگيم و بي خيال اون روزي بشم كه ورق دوباره برگرده.....