Thursday, February 20, 2003

ببين، حوصله ات رو ندارما !

Wednesday, February 19, 2003

از خودم اينقدر بگم كه دختري بيست ساله هستم،‌ دانشجوي رشته بيولوژي و الان حدود 6 ساله كه ساكن كانادا هستم.
قبل از ان تهران زندگي مي كردم و بچه شهرك اكباتان هستم. شايد يكي از دلايلي هم كه از ابتدا جذب وبلاگ خواندن شدم اين بود كه اولين وبلاگهايي كه خوندم (مثل خورشيد خانوم و دخترك شيطان) توسط اكباتانيها نوشته مي شد. كم كم با خيلي وبلاگهاي ديگه هم آشنا شدم و در حال حاضر يكي از قربانيان اعتياد به وبلاگ مي باشم.

Tuesday, February 18, 2003

خيلي وقت بود كه مي خواستم يه وبلاگ درست كنم. ولي �كر مي كردم من كه چيزي ندارم بنويسم. نه بلدم ادبي بنويسم، نه مي تونم طنز بگم؛ نه اطلاعات سياسي، اجتماعي يا علمي ام اونقدر بالاست كه حداقل يه چيز م�يد بنويسم. دوربين ديجيتال هم ندارم كه مثل بعضي وبلاگ ها عكسهاي خوشگل بذارم مردم ببينن حال كنن. حتي ات�اقات روزمره ام هم اونقدر جالب نيست كه ارزش نوشتن داشته باشه. خلاصه گ�تم باباجون مگه مرض داري الكي �ضاي Blogger رو اشغال كني كه مردم بيان �حشت بدن. اينطوري شد كه از خيرش گذشتم.

ولي بعدش اينقدر توي وبلاگهاي مختل� از �وايد وبلاگنويسي و اين جور چيزا خوندم كه دوباره وسوسه شدم. بعد هم در حين تشديد اعتيادم به وبلاگخوني ديدم كه اوه! اينقدر وبلاگ هست كه مطالبش غير علمي و غير ادبي و ... باشه كه اين وسط كسي نمياد به ما گير بده.

تازه با وجود اينهمه وبلاگ ايراني، به نظر مي رسه اين مد روز باشه و به عنوان يك خانم ايراني، اين از وظاي� منه كه از مد پيروي كنم.

خلاصه �كر كنم از اين به بعد هر چند وقت يكبار يه سري اينجا بزنم و يه چرت و پرتايي بنويسم. خودمم �علا نمي دونم چي... احتمالا از همين چيزهاي روزمره مثل خيلي از وبلاگهاي ديگه ....شايدم زود خسته شدم واصلا اين كارو ول كردم. اخه من اينطوريم؛ كم پيش مياد يه چيزي رو تا اخر كار بچسبم بش. حالا تا ببينيم چي پبش بياد!
سلام....
واي، از اين به بعد مثل اينكه روزها به جاي علا�ي بايد بيام تمرين تايپ �ارسي.......پدرم در اومد همين قدرم نوشتم!