Sunday, April 13, 2003

اين ترم از اون ترمهايي بود كه انگيزه منگيزه كه يخدي ،‌ تا دلت بخواد هم distraction....
از همه درسهام هم متن�ر بودم. دارم �كر مي كنم اين رشته شايد واقعا زياد به گروه خوني من نخوره..

�علا كه بي خيال شدم!
بذار سرم از ريدن اين دو تا امتحان هم �ارغ بشه، مي شينم تمام كتابهاي نخونده ام رو مي خونمء تمام وبسايتها و وبلاگهاي باحال رو چك مي كنمء يه كم به قيا�ه ام مي رسم ء ورزش مي كنمء‌ تمرين پيانو مي كنم ء �رانسه ياد مي گيرم ء تك واندو رو دنبال مي كنم ء همه آهنگهاي جديد رو گوش مي كنم ء تا صب�ح چت مي كنم ء‌ هر چي شعر دستم بياد مي خونم ء .....

واي ... چقدر عقده اي شدم اين روزها.....

Friday, March 21, 2003

وقت كردي اينجا رو بخون:.

چهره سياه بشريت ... يكي ايمان ملتي رو در سطح وسيله اي براي سو است�اده از خودشون پايين مياره، يكي احساسات خالص مردم رو براي تبليغات و �روش محصولاتش به كار مي گيره، اين يكي هم، به اسم انسانيت، مي خواد چندصدهزار انسان بيگناه رو بكشه و چند ميليون ديگه رو بي خانمان بكنه.

نه مي گم مرگ بر بوش، نه مي گم مرگ بر جمهوري اسلامي. �قط مي گم لعنت به تمام اونهايي كه به خاطر منا�ع شخصيشون حاضرند دست به هر كار پليدي بزنند!

اين هم نامه ايه از پائولو كوئليو خطاب به جورج بوش. به نظرم جالب اومد.
امروز حالم خيلي خوب بود. دلم مي خواست زندگي رو در آغوش بگيرم، به همه لبخند بزنم، بين رهگذرها شكلات پخش كنم و داد بزنم:‌ بهارتون مبارك

اگه سال ديگه براي من به خوبي سالي كه گذشت باشه، هيچ شكايتي ندارم!
(البته اگه يه معجزه اي پيش بياد، من بتونم هم به علا�يهام برسم و هم نمره هام رو بالا نگه دارم، بد نميشه!)
سه تا آتيش نه چندان بزرگ،‌ با �اصله كم از همديگه... دور و ور آتيشها پر بود از بر�هاي كهنه كه آماده آب شدن بودند. طوريكه وقتي مي پريدي، پات سر مي خورد و ممكن بود با كله بخوري زمين.
ولي درهرحال، زرديها داده شد و سرخيها گر�ته شد. آهنگهاي جوادي خونده شد و خوش گذرونده شد.

به نظر من، اينكه اين ور دنيا، تو يه شهر دانشجويي كوچيك، اينقدر ايروني پيدا بشه كه چهار شنبه سوري برگزار كنند، خيلي اميدواركننده است.

Thursday, March 13, 2003

اگه چشمات بگن آره، هيچ كدوم كاري نداره.....

really!
دارم به اين نتيجه مي رسم كه خوش بيني هميشه هم چيز خوبي نيست. گاهي همچين با كله ميري تو ديوار كه . . . .
مرا مي بيني و هر دم زيادت مي كني دردم

ترا مي بينم و ميلم زيادت مي شود هر دم

بسامانم نمي پرسي نميدانم چه سر داري

به درمانم نمي كوشي نميداني مگر دردم

نه راهست اينكه بگذاري مرا برخاك و بگريزي

گذاري آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم

(حا�ظ)

Wednesday, March 12, 2003

زكي.... اين د�عه هم مثل هميشه! آخه من كه مي دونم آخرش هيچي نميشه، چرا بي خودي خودم رو اميدوار مي كنم.....

خيلي دلم مي خواد بدونم تو مغز بعضي ها چي مي گذره!
گاهي وقتها به خودم ميام كه چقدر من زيادي حر� مي زنم يا چقدز حر�هام نا مربوطه. اما معمولا يه موقعي به �كر مي ا�تم كه ديگه نمي شه جلوش رو گر�ت. اين يكي دو روزه احساس كردم كه ممكنه بعضي حر�ام كسي رو رنجونده باشه يا باعث شده باشه كه نظر بعضيها نسبت بهم تغيير كنه. اينه كه مي خوام يه چند روزي هم كه شده، سنگين و مودب و خانم باشم. نه با كسي شوخي بي جا بكنم، نه حر�اي نا مناسب بزنم، نه حتي بذارم وولوم صدام زيادي بره بالا.

چي چي مگوي؟
خيلي خوب بابا، خودم هم مي دونم كه عملي نيست.... حالا نبايد كه بزني تو ذوقمون. ضد حال!

Friday, March 07, 2003

اين روزها به نظرم خيلي زود مي گذرن....از تابستون تا حالا انگار يكي دو ه�ته بيشتر نگذشته.
اين روزها من از زندگيم راضيم. عجيبه، چيز زيادي عوض نشده. نه، اين دروغه. علا�ي ها و خوشگذرونيهام بيشتر شدن. نمره هام ا�ت كردن. انگيزه درسي ام جاي خودش رو به بي خيالي داده. اين روال خوبي نيست، اما انگار اينطوري زندگي خيلي شيرين تره !
اين روزها خوشحالي بيشتر مياد سراغم. نمي دونم چرا. خيلي از چيزهايي كه معيار خوشبختي مي دونستمشون، هنوز هم تو زندگيم نيستن. اما دوست دارم زندگيم رو....
خيلي وقت بود كه اينطور احساس نكرده بودم. حس مي كنم كه يك طلسم چند ساله از روم برداشته شده.
خيلي وقت بود كه دلم رو خوش كرده بودم به شعارهايي مثل «آخر هر شب تاريكي روزه» و «بعد از زمستون بهار مياد». كم كم داشتم از اومدن روزهاي ا�تابي نا اميد مي شدم و خو مي گر�تم به زمستونم. حالاست كه اشعه هاي آ�تاب رو مي بينم و ايمانم يواش يواش داره برمي گرده.
جالبه. وقتي مي گن «ورق برگشت» همينه.
تصميم من هم �علا اينه كه است�اده كنم از روي خوش زندگيم و بي خيال اون روزي بشم كه ورق دوباره برگرده.....

Thursday, February 20, 2003

ببين، حوصله ات رو ندارما !

Wednesday, February 19, 2003

از خودم اينقدر بگم كه دختري بيست ساله هستم،‌ دانشجوي رشته بيولوژي و الان حدود 6 ساله كه ساكن كانادا هستم.
قبل از ان تهران زندگي مي كردم و بچه شهرك اكباتان هستم. شايد يكي از دلايلي هم كه از ابتدا جذب وبلاگ خواندن شدم اين بود كه اولين وبلاگهايي كه خوندم (مثل خورشيد خانوم و دخترك شيطان) توسط اكباتانيها نوشته مي شد. كم كم با خيلي وبلاگهاي ديگه هم آشنا شدم و در حال حاضر يكي از قربانيان اعتياد به وبلاگ مي باشم.